X
تبلیغات
صورتي شدن هاي يك مداد سياه

صورتي شدن هاي يك مداد سياه

كاغذ سياه كردن هام.

يكي منو شطرنجي كنه لطفا!

 1.  

يكي منو شطرنجي كنه لطفا!الان دو جلسه است كه پشت هم تكليف ندادم و كلي شرمنده ام و اين هيچ دليلي نداره جز اينكه من خيلي تنبلم!!!!!!!!!!خلاصه اينكه منو شطرنجي كنيد و ببخشيد!

2.ماه شهريور ماه خوبي بود!چون اولا ماه رمضان در اين ماه تمام شد و ما توانستيم در تمام كافه هاي تهران يه سري بكشيم!و سپس در پايان آن بوي خوش مهر خواهد رسيد!

3.خيلي خوب بود!شنبه اي رو عرض ميكنم كه خيلي از دوستان خوب و عزيز ما تشريف آوردند و خيلي ها هم متاسفانه نتوانستند بيايند كه جايشان خيلي خيلي خيلي خالي بود و انشالا در نشست هاي بعدي جبران خواهند كرد...

نميخوام گزارش بنويسم.ولي فكر ميكنم خيلي خوبه اگه بگيم كه توي اون شلوغي و صداي دست و جيغ و سوت و هورا و بي قراري ما براي پيوستن به جمع سوت و غيره!!!!!!!!! صحبت در مورد كتاب،فيلم،ادبيات،شاعرا و نويسنده ها و خوندن شعر توي اون جمع واقعا دوستانه و صميمي تجربه ايه كه واقعا لذت بخشه!

مرسي خانم و آقاي رنجبر،آقاي شهاب،گلاره،ياسي،پيمان،سعيد و خانوم اختصاري عزيز كه اين تجربه ي خوب رو بوجود آورديد!!!!!!

4.فيلم ببينيد:

فيلم جديدي كه دوستش داشتم فيلم 500 روز از تابستان يا همون 500 days of summer هست كه فيلم رمانس فوق العاده مزخرفيه كه در طول فيلم فقط ميتوني به حماقت تام و بي رحمي سامر فكر كني اما همه ي فيلم به ديدن سكانس آخر (آشنايي تام با آتمن بعد از جدايي ار سامر) مي ارزه كه ميتونه تا مدت ها براي 500 روز بعدي تام با آتمن و اينكه آيا اسپيرينگ و وينتري هم در كار خواهد بود فكر كني!


5.كتاب بخوانيد كه خيلي خوب است!

كتاب فريدون سه پسر داشت از عباس معروفي رو از دست نديد.البته هيچوقت وارد يه كتاب فروشي نشيد و بگيد:

"فريدون سه پسر داشت عباس معروفي رو ميخوام!"

بلكه توي گوگل عزيز جستجو كنيد و نسخه مجازي رو تهيه كنيد.اين كتاي در ايران مجوز نگرفت.خودتون كه بخونيد متوجه ميشيد چرا!

كتاب در مورد 4 براده كه هر كدوم در جريان انقلاب به جرياني ميپوندند و زندگي خودشون رو تغيير ميدند.اما چيزي من تو كتاب خيلي دوست دارم اينه:

"بچه ي انسي كه به دنيا آمد پيشاني نداشت.دقيقا روز 22 بهمن هم به دنيا آمد.حالا ما نميدانستيم چطور بچه را به انسي نشان بدهيم كه غش نكند"

(نقل به مضمون)

6.

عطا-زير زمينيه!

پسر-آره زير زميني ايم...چون شما نميپسنديد.چون ميگيد حرومه،نامشروعه غير قانونيه.ولي اينجوري نيست حاجي...اينجوري نيستوما ميخواييم يه كار سالم انجام بديم...

اون يكي پسره-ولي بدبختي قدرت دست شماست...از نظر شما حلال خدا و قرآن پيغمبرم حرومه!

(گشت ارشاد-سعيد سهيلي)

7.تكليف:

از قديم گفته اند تكليف تكليف الهي و آرمانهاي اما راحل است!علي الحساب اين شعر را بخوانيد!

گريه هايم بعد از رفتن تو

رفت توي قالب

بستني ايي شد 

كه تو با معشوقه ي جديدت ميخوردي!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 15:18  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

آيا كوپه ي بانوان خوب است يا چي؟

 1. كتاب:

همچنان دارم كتابهايي كه از نمايشگاه خريدم را ميخوانم!(من خيلي تنبلم نه؟).اين هفته 40 غزل از مانا ياد حسين منزوي و كتاب سطرها در تاريكي جا عوض ميكنند از گروس عبدالملكيان رو خوندم و به نيمه هاي مرشد و مارگاريتا رسيدم.

در مورد غزل هاي منزوي كه هيچ!

چون نه خيلي فهميدمشان(براي رفع تكليف خوندم!) نه خيلي جاي حرف دارند چون در حد تفسير و نقدشون نيستم!

سطرها در تاريكي جا عوض ميكنند براي كسي كه حفره ها را نخونده خيلي خوبه!سه گانه ي گرگ رو خيلي دوست داشتم.شعري كه احتمالا شنيديد:

گرگ شنگول را خورد

گرگ منگول را تكه تكه كرد

گرگ...

بلند شو پسرم!

اين قصه ها براي نخوابيدن است!

مرشد و مارگاريتا خيلي منو مجذوب خودش نكرد!شايد به خاطر ترجمه ي سنگينيه كه داره و صميمي نيست.هرچند به نظر ميرسه ترجمه اي كه گرفتم(ترجمه عباس ميلاني) بهترين ترجمه موجود در بازاره!

***

2.فيلم:

اين هفته ها خيلي فيلم ديدم.

حوالي اوتوبان رو دوست داشتم.اينجا بدون من رو.... چيزي نگم بهتره.و چند تا فيلم ديگه كه اسمشون يادم نيست!

هنوز هم معتقدم قيصر و V for Vendeta بهترين فيلمهاي تاريخ سينما ي ايران و جهان اند!

***

3.اطلاع رساني:

وبلاگ ديگرم به روزه!لينكش رو ميتونيد از لينكدوني وبلاگ پيدا كنيد.شعري كه حاصل چند ساعتي پياده رويه و هيچ زحمتي براش كشيده نشده فقط دوستش دارم!!!!!!!(لينك ترانه هاي بي وزني)

يه اطلاع رساني ديگه:

ترانه ي ديوار آبي توي اولين دوره ي مسابقات ترانه سرايي آكادمي ترانه به داوري دكتر سيد مهدي موسوي و پديده نيشابوري برگزيده شده.لينك كار:

http://www.academytaraneh.com/4252/9-ترانه-ی-خانم-نگین-فروزنده-اصل-برگزید/

***

4.كوپه قطار:

من براي خودم خوب ميبينمش!نميخوام نظر جامعه شناسانه و .. بدم چون تجربه اي ندارم

.بله خوبه!اينجوري احساس امنيت بيشتري دارم.وقتي تو سفر تنهام راحتترم كه با 3 تا خانم ديگه هم كوپه باشم تا 3 تا آقا!

نه خوب نيست!چون احساس ميكنم محدود شدم!

***

5.مزاحم تلفني!

براي تحويل كاراي نيمه تمومم فقط 8 ساعت فرصت دارم.خوب نيستم.به همه ي بدي هاي زندگي فكر مي كنم!به  احمقانه بودن من...!

سعي ميكنم فكرمو روي متن رو به روم متمركز كنم.

"اين ترانه را در واقع پل مك كار...."

هيچ وقت نتونستم اسمش رو درست تلفظ كنم يا به فارسي بنويسم.بيخيال....!

"اين ترانه را در واقع.... نوشته و جان لنون هيچ نقشي در به وجود آمدن آن نداشته تنها در مرحله ي ويرايش وي نكاتي را از ترانه حذف يا نكاتي را به آن اضافه كرده"

تموم شد فقط 30 صفحه ي ديگه مونده.بدنمو ميكشم و منتظر ميمونم تا رگاي سرم خوب پاره بشن.توي تاريكي اتاقي كه فقط نور مانيتور روشنش ميكنه اول يه نور ديگه ظاهر ميشه بعد يه لرزش خفيف و بعد....

"lili...take an other walk out of yoour fake world

please pull all the drugs out of ypur hand"

اگه به من بود ميزاشتم همين تيكه ي اول رو تا ته بخونه بعد جواب ميدادم اما به هواي خواهرم كه خواب بود زود جواب دادم.

-بله؟

قطع شد...!

يا

قطع كرد!

گوشيو ميزارم كنار و دوباره شروع ميكنم.

"سبك خاص نواختن گيتار آكوستيك در اين آهنگ باعث شده.....

lili...take an other walk out of yoour fake world

-بله؟

قطع كرد

يا قطع شد!

sms ميدم:

شما؟

"مهم نيست...بي خيال"

"باشه...باي"

احمق 5 دقيقه از وقتم رو گرفت...هنوز 25 صفحه ي ديگه....

lili...take an other walk out of yoour fake

-بله.....؟

فووووووووووووت

دلم نمياد گوشي رو بكوبونم تو ديوار!قطع ميكنم.

5 دقيقه ديگه رفت و من و 25 صفحه....!

زنگ پشت زنگ

زنگ پشت زنگ

خواهرم بيدار ميشه:

-اين كدوم خريه؟

-مزاحمه!

زنگ زنگ زنگ!!!!!

اعصابمو خرد كرده!

****

اين داستان قرار بود يه جا تموم بشه ولي الان ساعت 8 صبحه!

منم و 25 صفحه ترجمه نشده و يه مزاحم سمج كه دست بر نميداره!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 21:17  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

5 اپيزودي

باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟

(مهدي اخوان ثالث)

__________________________________________________

1.شعر

دردهايم در اين باغ است

كه درختهايش بي هوازي شده اند.

سنگ قبر ته باغ هم آب انداخته

ميبيني؟

همين درختي كه رويش اسممان را كنده بودي

حالا روي اين سنگ قبر خيس

سايه مي اندازد

_______________________________________________________

2.كتاب:

اين چند وقته كتاب نخوندم....

سرزنشم نكنيد.كتاب خوندم ولي نه كتاب جديد.اما به عادت هر سال توي خرداد كتاب " بابا لنگ دراز " رو خوندم.

نخنديد....اين كتاب واقعا شاهكاره.

بيان ساده و روان كار.به تصوير كشيدن كامل دغدغه هاي يه جوان تو اون دهه.ترسها و آرزو هاش و ضربه ي خوب آخر كار.

به نظرتون يه كتاب خوب غير از اينا بايد چي داشته باشه؟!

شخصيت پردازي و نقاشي هاي ساده و نوع نگارش جودي مخاطب رو با خودش مي كشه......

______________________________________________________________________

3.فيلم:

strp Up 3D

خب مگه ايرادي داره؟؟؟؟؟من عاشق اين فيلمهام.پر از تحرك.پر از هيجان.مخصوصا اگه مثل من عاشق رقص هم باشيد!حتما كه نبايد فيلم فلسفي پيشنهاد بدم!

توي نوجوون بازي هاي فيلم ميتونيد ديالوگ ها خيلي خوب هم پيدا كنيد.

مثلا:توي همين قسمت 3 ميگه :

گاهي يه حركت ميتونه به بخشي از زندگي مردم تبديل بشه و تاريخ رو عوض كنه........

____________________________________________________________________________

4.شعر:

رباعي اي از مجموعه غزل"ساراييسم" از " سيد احمد حسيني" كه انصافا مجموعه ي غزل روزگار ما و سه+يك از ايشون رو خيلي دوست داشتم.

روي همه ي درختها دار بكش

در بيشه به جاي شير،كفتار بكش

لبخند بزن،شعر بگو چاي بريز

دعوت كن مرگ را و سيگار بكش.

_________________________________________________________________________

5:درد دل:

1.جديدا احساس مي كنم كار هايي كه مينويسم اصلا به موضوع كارگاه ربط نداره.حالا واقعا اين طوريه؟

2.اصلا احساس مي كنم اين كارگاه برام خيلي سنگينه.....خيلي از من جلوتره و من هري بدوم نميتونم بهش برسم....حالا واقعا اينطوريه؟

3.يه خبر بد هم بدم ..... خانه ترانه ي تهران به دليل سيگاري بودن بعضي دوستان تعطيل شد!!!!!!!

حالا ما كجا بريم ترانه بخونيم خدا ميدونه!


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 1:6  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

كوييز كارگاهي!!!!!!:D

1.در رابطه با جريان رئاليسم جادويي و نويسندگان آن در ايران:

گابريل گارسيا ماكز نويسنده ي معاصر آمريكاي لاتين با نوشتن رمان صد صال تنهايي اين سبك را بنيان نهاد.ماركز در آثارش از تخيل اسطوره جادو و عجايب استفاده مي كند.اما نوشته هاي او به شدت تعهد آميز و واقع گرايانه است.

در داستانهايي كه به سبك واقع گرايي جادويي نوشته شده اند همه چيز عادي است اما يك عنصر جادويي و غير طبيعي در ان وجود دارد.مثلا در داستان زيبا ترين غريق جهان اثر ماركز مرده اي را از آب ميگيرند كه آنقدر بزرگ است كه از هيچ دري وارد نميشود،هيچ لباسي اندازه او نيست و هيچ تختي تحمل وزن او را ندارد.در حقيقت اين جسد نماد فرهنگ فراموش شده اي است كه اكنون براي مردم قابل درك و تحمل نيست.از ديگر نمونه هاي اين سبك در ادبيات لاتين ميتوان به داستان آئورا نوشته ي نويسنده ي مكزيكي كارلوس فوئنتس اشاره كرد.(متن بالا عينا از كتاب درسي تاريخ ادبيات دوم انساني كپي شده اما قسمت بعدي رو خودم جواب دادم!)

عباس معروفي يكي از بهترين نويسندگان رئاليسم جادويي در ايران است.آثار او در عين سادگي و تعهد گرايي به حقيقت داراي عناصر جادويي و غير طبيعي  است.

مثلا در داستان "فريدون سه پسر داشت" (كه در ايران اجازه ي چاپ ندارد) همه ي عناصر واقعي است جز پيشاني نداشتن  نوه ي خانواده. كه نشان از بي سرنوشت بودن انقلاب است!

در ادبيات درباري ايران نميتوان از اين شيوه استفاده كرد زيرا نوشتن آن ملزم به داشتن آزادي بيان فوق العاده بالاست.


3.در رابطه با تناسخ و نظر شخصي من:

تناسخ به معني باززايي و دوباره زاييده شدنه.البته اين اصطلاح در فلسفه و عرفان به معناي انتقال روح از جسمي به جسم ديگر ميباشد.

تناسخ رو قبول دارم.حتي بدون اينكه تجربه اش كرده باشم يا حتي مثال عيني براش داشته باشم.اما واقعا قبولش دارم.

هميشه فكر ميكنم اگه كسي احساس مي كنه وجودش ديگه به درد نميخوره با خودكشي هم جسم و هم روحش رو آزاد كرده و هم ميتونه به تولد دوباره روحش(شايد در قالب يه فرد مفيد) كمك كرده باشه.

كلا تناسخ خيلي خوبه!!!!!اگه من با تناقض قاطيش نكنم!!!!!!!



2.سه شاعر مطرح و معاصر آمريكايي:

ريچارد براتيگان:ریچارد گری براتیگان (به انگلیسی: Richard Brautigan)‏ (۳۰ ژانویه ۱۹۳۵ - ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴) نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی. از او ۹ رمان، یک مجموعه داستان و چندین دفتر شعر منتشر شده است. رمان صید قزل آلا در آمریکا اولین و شناخته شده‌ترین اثر اوست. وی عضو جنبش بیت بود. ریچارد براتیگان با تفنگ شکاری کالیبر ۴۴ خودکشی کرد.

آن سكستون:بروید پی کارتان، ماجرا شخصی است…مسأله‌ایست خصوصی و خدا هم می‌داند، به شما مربوط نیست… آن سکستون شاعر معاصر امریکایی در ۹ نوامبر ۱۹۲۸ در ماساچوست به دنیا آمد و در ۳ اکتبر ۱۹۷۴ به زندگی خود خاتمه داد. شعر زیر از این شاعر برنده‌ی جایزه پولیتزر است. مسیح می میرد(از شعرهای پیوسته‌ی کاغذهای مسیح) از این بالا، از آشیان کلاغ می‌بینم گروهی کوچک جمع می‌شوند چرا جمع می‌شوید همشهریان؟ اینجا خبرتازه‌ای نیست من بندباز نیستم سرم به مرگ خودم گرم است سه سر آویزانند مثل بادکنکی بالا و پایین می‌روند خبری نیست سربازان آن پایین می‌خندند چنان که همیشه در طول قرون خندیده‌اند خبری نیست‌ مثل همیم شما و من پره های بینی مان مثل همند پاهایمان شبیه هم استخوان‌های من از خون چرب شده‌اند مال شما هم قلب من مثل خرگوشی در دام می‌تپد قلب شما هم می‌خواهم روی بینی خدا را ببوسم و عطسه زدنش را تماشا کنم شما هم می خواهید نه از سر بدخواهی مثل شوخی‌ای مردانه می‌خواهم بهشت پایین بیاید و در بشقاب شام من بنشیند شما هم همین را می‌خواهید می‌خواهم خدا بازوانش را که از آنها بخار برمی‌خیزد به دورم حلقه کند شما هم می‌خواهید زیرا که نیازمندیم زیرا موجوداتی هستیم زخمی همشهریان دیگر بروید خانه هاتان من هیچ کار خارق العاده‌ای نمی‌کنم به دو نیم نصف نمی‌شوم چشمان سفیدم را بیرون نمی‌آورم بروید پی کارتان ماجرا شخصی است مسأله ایست خصوصی و خدا هم می‌داند به شما مربوط نیست.  

به جاي سومي چند تا شعر از ديگر شاعران معاصر امريكايي بخونيد!

به تو فکر میکنم

مثل دردی در گلو

که به کلام نمی آید!

(ران لوئه وینسون - شاعر معاصر آمریکایی)

هر گز نیندیشید

که آیا با هم بودن درست است یا نه؟!

تنها بخواهید که با هم باشید

همین کافی است

آسان به نظر می رسد

نمی خواهید امتحان کنید؟

(پاول ویلیامز - شاعر معاصر آمریکایی)

دیوار ها را بشکن!

ما باید با هم باشیم

شاید ایمن نباشیم

اما حتما شاد خواهیم بود.

(پاول ویلیامز - شاعر معاصر آمریکایی)

ای کاش گیسوانت،

نقشه ی سرزمین های ناشناخته جهان بود.

تا هرکجا که میرفتم،

به زیبایی گیسوان تو بود.

( ریچارد براتیگان - شاعر معاصر آمریکایی)


گمشده در الفبا

به جست و جوی آن لغت تنها بودم

که نمی توانستم بیان کنم

" عشق! "

(دنیس لورتف - شاعر معاصر آمریکایی)


4.پيشنهاد براي بهتر شدن كارگاه:

اگه بگم پيشنهادي ندارم از نمره ام كم ميشه؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:53  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

تكليف 22

1)توضيح خودموني:

اين چند وقت خيلي سعي كردم شعر يا داستان رو از زبان راوي جنس مخالف بنويسم.(مذكر منظورمه!) ولي خب تا حد زيادي موفق نبودم.تكليف اين جلسه رو 6 بار نوشتم و پاره كردم.به نظرم اين هايكو يا كاريكلماتور يا هرچي كه اسمش هست از بقيه بهتعر بود.


بعدا نوشت: كارو اصلاح كردم....فكر مي كنم ويرايش دوم باي سكشوال بودن شخصيت رو بهتر نشون ميده


2) هايكو يا كاريكلماتور يا هرچي كه اسمش هست:

امروز روز خوبي نبود...

زنم با همان دوست پسرش توي اتاق خوابمان است

كه ديروز با من توي اتاق بود...


3) كتاب ميخونيم!!!!!

اين چند وقته خيلي شعر خوندم.مجموعه ترانه هاي "مهدي ايوبي"(تيمارستان) مجموعه شعر هاي "صابر قديمي"(لبخند شيرين فرهاد) مجموعه "ايرج جنتي عطايي"(زمزمه هاي يك شب سي ساله).

درگيرم.وگرنه بايد ايلياد و اديسه هومر رو هم بخونم.اما كتاب جديدي كه خوندم "كافه نادري" از رضا قيصريه بوده.يه داستان سه اپيزودي خوب.

بخونيدش.ضرر نميكنيد.

(ببخشيد نميتونم ازش عكس بزارم)


4)دارم سعي ميكنم فيلم ببينم!

زياد اهل فيلم ديدن نيستم.نميتونم يه سعت و نيم دو ساعت يه جا بشينم و تمركز كنم.اما چند تا تجربه ي جديد خوب داشتم. فيلم فارسي!!!!!!

گاو،گوزنها،قيصر،خاك،طوقي و دشنه رو از دست نديد.يكي از يكي معركه تر!


5)مثلا محصل ام!

دارم امتحان ميدم.برام سخته درس بخونم اما مجبورم ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام دعاهاي خوب كنيد!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:0  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

پاريس، سن، نتردام

رودخانه ي سن مثل هميشه آرام بود.آنقدر آرام كه مرا تا مرز جنون مي كشاند.دست هاي مشت شده ي خود را روي زانو مي كوباندم تا آرام شوم اما آرامشي در كار نبود.موسيقي آرام مرد دوره گرد از دور دست ها مي آيد.كدام خاطره؟اين ويولون زن پير مرا ياد چه مي اندازد؟كدام خاطره؟كدام يك؟يا شايد يك داستان!نه...داستان نبود خاطره بود.روبه روي رودخانه تنها نشسته بودم و به اين فكر مي كردم،كدام خاطره؟ليوان كاغذي خالي قهوه را در مشت مي فشارم.كدام خاطره؟صداي دخترك مرا از جا مي پراند.

-باز رفتي تو خاطره ها؟

لبخند زدم.بدون اين دختر نيمه ايراني و نيمه ايتاليايي در كشور خودم غريب مي ماندم.من...دانشجوي ادبيات فارسي دانشگاه سوربن!الي دستم را كشيد و گفت:

-باز داشتي به كدوم خاطره فكر مي كردي؟

-نمي دونم اين ويلون زن پير منو ياد كدوم خاطره مي اندازه!از اون دوران كوتاه خيلي خاطره دارم!

-منم از دورانهاي كوتاه خاطره زياد دارم.خونه ي قديمي مادربزرگ با پنجره هاي مشبك و شيشه هاي رنگي،حياط بزرگ و حوض با كاشي هاي آبي و ماهي هاي قرمز.سفره هفت سين با سمنوي نذري اشراق خانوم و سبزه ي گندم و جو...واي كه چه روزايي بود.عيد ديدني و عيدي گرفتن.دعوا سر تخم مرغ رنگي....

نام تخم مرغ رنگي مرا ياد عيد ايستر مي اندازد.چند سالم بود؟6؟7؟8؟نه...كوچكتر بودم.5 سالم بود.سبد چوبي دستم گرفته بودم و ماما به سر آن روباني قرمز زده بود مانند لباسم و موهايي كه با دو روبان نازك قرمز دو طرف سرم بافته شده بود.خانه ي چه كسي بوديم؟آها...يادم آمد...خانه ي خاله ليسا.خاله ليسا تمام خانه را با روبان هاي آبي و قرمز تزيين كرده بود.تمام پسرها لباس آبي پوشيده بودند و لباس همه ي دخترها قرمز بود.غير از لباس سالي.سالي تنها كسي بود كه پيراهن زرد پوشيده بود و موهايش را بالاي سرش به شكل گل بسته بود.دختر لوس و غرغروي خاله ليسا كه هميشه مي خواست با ديگران فرق داشته باشد.آنروز هم با ديگران تفاوت داشت.وقتي همه ي دخترها لباس قرمز پوشيده و موهايشان را بافته بودند.سالي پيراهن ژپون دار زرد و ليمويي رنگي پوشيده بود و دستكش هايي سفيد به دست داشت.مانند دختري كه در لباس پرنسس ها به بالماسكه مي رود.موهايش را بالاي سرش به شكل گل در آورده بود و يك تاج كوچك آن را زينت مي داد.همه از سالي بدمان ما آمد.چه ما و چه دختر هاي مهد كودك شان.هيچ كس سالي را دوست نداشت.مخصوصاً وقتي گفت:"به پرنسس اين مهماني احترام بگذاريد."از سالي بيشتر بدم آمد وقتي تخم مرغ صورتي و آبي رنگ مرا به زور ازم گرفت.و بيشتر وقتي ليوان آب پرتغال را روي من از قصد خالي كرد.و بيشتر و بيشتر.سالي را هنوز هم دوست ندارم.آخرين ضربه اي كه به من زد خيلي دردناك بود.

الي موهايم رو كشيد و مرا از عالم خاطره هايم بيرون كشيد.آرام در گوشم گفت:

-نمي خوام ناراحتت كنم ولي انجا رو....!

با چشم امتداد انگشت الي را دنبال كردم و نگاهم روي تام ثابت ماند.تنها نبود دست هاي سالي را گرفته بود و با هم حرف مي زدند.تام،نامزد آمريكايي من.وقتي تام در مهماني بزرگ بالماسكه اي كه ترتيب داده بود جلوي همه از من خواستگاري كرد.همه جا خوردند.حتي من!

جوابم واضح و روشن بود.چه كسي ميتوانست از امكاناتي كه با آن ازدواج به دست مي آورد چشم پوشي كند.اقامت آمريكا،پول،مقام بالا و ديگر چيزهايي كه به دست مي آمد.و من دليل ديگري هم داشتم.من عاشق تام بودم.الي هم انگار به دنياي خاطره ها رفته بود.نمي خواست مرا از خاطره ها خلاص كند.من هم به خاطره ها اجازه ي پرواز دادم.گاهي لازم بود آنها را مرور كنم.

تابستان سال گذشته،تام و خانواده اش به فرانسه آمده بودند.ماما و مادر تام با هم آشنا بودند.آنها چند روز خانه ي ما بودند.من و تام ساعتها با هم صحبت مي كرديم.موضوعات زيادي براي صحبت داشتيم.كتاب ها،فيلم ها،فرهنگ ها،تاريخ،اديان،مشاهير،ملت ها،جنگ ها،جوانان و مشكلاتشان و خاطره ها.....

خاطرات نفر دوم پنهان زندگي هستند كه گاه از حالت نامرئي خود،محو و شبح مانند مي شوند.

از نظر تام خاطرات دست و پاگير بودند.علاقه اي به مرور آنها نداشت.موقعي كه در مورد خاطرات صحبت مي كرديم.بيشتر شنونده بود.البته شايد فقط شنونده بود.ساعت ها در باغ خانه ي ما زير آلاچيق چوبي مي نشستيم و بحث مي كرديم.گاه بحث هايمان تبديل به مشاجره مي شد.اما وقتي پاي خاطره در ميان بود تظاهر به علاقه مي كرد و گوش مي سپرد.برايش از عيد ايستر و سالي گفتم.از كريسمسي كه با سالي گذرانده بودم و او كله ي همه ي عروسك هاي باربي مرا كنده بود.از هالووين كه سالي لباسم را-فقط به خاطر اينكه زيبا تر از مال او بود-پاره كرد و من آن سال به جشن هالووين نرفتم.از جشن بالماسكه اي گفتم كه سالي باعث شد براي هميشه از بالماسكه متنفر شوم.به تام گفتم چقدر و براي چه از سالي بدم مي آمد.وقتي برايش از جشن تولد ماريا گفتم و تعريف كردم سالي چه طور كادوي بزرگ و گران قيمت مرا با كادوي مسخره و توهين آميز خودش عوض كرد و باعث شد ماريا-بهترين دوستم-براي هميشه با من قطع رابطه كند،تام گفت:

-دوست دارم اين دختر كه اينقدر زيباي افسانه اي اين خانه رو ناراحت كرده ببينم.

بعد از آن تابستان تام در فرانسه ماند.براي من مايه ي خوشحالي بود.بعد از سه ماه و آن همه بحث و جدل از تام خوشم آمده بود.من و تام همه جا با هم بوديم.اپرا هاي مجلل و باشكوه،سينما و فيلمهاي رمانتيك،تئاتر هاي فلسفي و كتابهاي قطوري كه با هم معاوضه مي كرديم.و تام هنوز سالي را نديده بود.كريسمس ،خانواده ي تام هم به فرانسه آمدند تا عيد آن سال را طبق خواسته ي پسرشان بگذرانند.و آنجا بود كه تام و سالي يكديگر را ديدند.بعدها تام به من گفت:"سالي ارزش اين همه حرص خوردن را ندارد." درست مي گفت!وقتي من همه چيز داشتم مهم نبود سالي با نيش زدن هايش چه مي كند.اگر به نيش هايش پاسخ نمي دادم و از جاي آنها نمي سوختم،سالي هم خوشحال نميشد.سالي نبايد از من نقطه ضعف داشته باشد.تابستان همان سال تام يك جشن بالماسكه ترتيب داد و به من اصرار كرد پيراهن زرد ژپون داري بپوشم و دستكش هاي سفيد دست كنم تا شكل يك پرنسس در مهماني ظاهر شوم.وقتي من و تام به سالي كه لباسي صورتي و مانند گربه پوشيده بود برخورد كرديم تام به سالي گفت:

-نمي خواهيد به پرنسس مهماني احترام بگذاريد دوشيزه سالي؟

سالي لبهايش را محكم گاز گرفت و پاسخي نداد.در آخر مهماني تام از من در خواست ازدواج كرد و پاسخ من مثبت بود.خواستگاري رسمي دو هفته ي آينده بود.در اين دو هفته ديگر در مورد هيچ چيز بحث نمي كرديم.همه چيز بين ما آينده بود.حرف ما آينده بود.خانه مان در نزديكي رودخانه ي سن كه هرروز كنارش قدم مي زديم.فرزندان كوچكمان كه با هم بازي مي كردند.و سگ كوچكمان.دكور خانه مان صورتي و آبي بود.با باغ بزرگ و يك آلاچيق كه هرروز زير آن مينشستيم و با هم بحث مي كرديم.تام به من قول داد كه خوشبختم كند.مي گفت:"خانه مان پر از عشق خواهد بود بدون خاطرات قديمي."

در تعجب بودم كه چرا تام از گذشته ها فرار مي كند؟چرا اينقدر از خاطرات گذشته متنفر است؟جرئت پرسش نداشتم.در واقع دل مشغولي ديگري داشتم.سالي.سالي بعد از اولين ديدار عاشق تام شده بود.اين را از صداي لرزان و گونه هاي سرخش مي فهميدم.تام توجه نداشت.فقط مرا مي ديد و به ديگران توجه نداشت.من هم خوشحال بودم.بالاخره از سالي برده بودم.حالا چيزي مال من بود كه سالي آرزوي آن را داشت.اينبار برنده من بودم.سه روز بعد از خواستگاري رسمي تام از من در خانه، سالي به خانه مان آمد.سالي با پيراهني صورتي با گلهاي ريز سفيد به ديدنم آمد و خوشامد گويي ام را با يك سيلي پاسخ داد.گفت،تام را از من مي گيرد.تهديد كرد.گفت روز عروسي ام را نمي بينم.و خيلي چيزهاي ديگر كه نمي خواستم به خاطر بياورم.سالي پست بود.پست و رذل.از سالي بدم مي آمد.چند بار در روز اين جمله را تكرار مي كردم؟صد بار؟دويست بار؟سيصد بار؟نمي دانم!نمي دانم چندصد بار در روز نفرتم از سالي را ابراز مي كردم.سالي يك عفريته است.وقتي اين را به تام گفتم،با عصبانيت گفت در مورد سالي اينطور حرف نزنم.تعجب كردم چرا تام اينطور از سالي طرفداري مي كند؟آنقدر خسته بودم كه به هيچ چيز فكر نمي كردم.اما يك چيز را نمي توانستم فراموش كنم،تام هرروز نسبت به من سردتر مي شد.هرروز مكالمه هايمان كوتاه تر ميشد.هرروز ديدارهايمان كمتر ميشد.هرروز كمتر و كمتر......

دو هفته به عروسيمان در كليساي نتردام مانده بود.خوشحال حرف هايمان را به تام ياد آوري مي كردم.تام بي حوصله سر تكان مي داد و من هنوز جرئت نداشتم از تام بپرسم چرا رفتارش اينطور شده.

شمارش معكوسم براي مراسمم شروع شده بود.8 روز....5 روز...2 روز....

شمارش معكوسي كه روي شماره ي 2 متوقف شد.مانند بمبي كه تنها 2 ثانيه تا انفجار آن مانده بود و ناگهان خنثي شده بود.انجار بمبي از خوشحالي كه توسط سالي خنثي شده بود.سالي تهديد هايش را عملي كرده بود.و از آن روزي كه تام مرا در كنار رود سن رها كرده بود يك ماه مي گذشت آن روز تام به من گفت،قصد ازدواج با سالي را دارد با من وداع كرد.در حالي كه سالي آنطرف پل ايستاده بود و مارا نگاه مي كرد.حالا به ياد مي آوردم اين ويلون زن پير مرا ياد چه مي انداخت.اين موسيقي،همان بود كه در روز وداعم با تام نواخته شده بود.تازه به ياد آوردم!و اينبار هم ......

يعني تاريخ تكرار ميشد؟سالي گريه مي كرد،تام با قدرت و صلابت حرف مي زد و پاسخي به اشك ها و سخنان سوز بار سالي نمي داد.ويولون زن پير همان موسيقي را مي نواخت و من آنطرف پل به تماشاي اشك هاي سالي ايستاده بودم.

تام از سالي جدا شد.از ديدن من آنطرف رودخانه جا خورد.به طرف دويد،من هم دويدم نه به طرف تام،به طرف اتوموبيلم مي دويده و از الي جدا مي شدم.تام از پشت سر صدايم مي كرد.اما من مي دويدم.توجهي به تام نداشتم.نه تاريخ تكرار نشد.اينبار من-مانند سالي-تام را در آغوش نگرفتم و به سالي لبخند پيروزي نزدم.به اتوموبلم رسيدم.واي...اين مال من نيست.اصلاً حواسم نبود كه الي اتوموبيلش را آورده.طبيعتاً كليد هايش هم دست من نبود.نايي براي دوباره دويدن نداشتم.منتظر تام شدم.خيلي حرفها بود كه بايد مي زدم و سوالهايي كه بايد مي پرسيدم.تام نفس نفس زنان رو به رويم ايستاد و گفت:

-هنوز هم مثل قديم ها شيطوني!هيچ وقت دستم بهت نمي رسيد آن!يادته؟

تعجب كردم.بالاخره تام برايم از يك خاطره گفته بود......

هفته ي بعد بدون هيچ اطلاع قبلي اي من و تام در كليساي نتردام ازدواج كرديم.حالا من هرروز با رز و نيك در حياط خانه بازي مي كنم و بعد از اينكه تام از محل كارش به خانه مي رسد زير آلاچيق چوبي با هم بحث مي كنيم . تام هنوز هم گاهي از خاطره ها برايم مي گويد.....
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:6  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

قطع نامه 101

جنگ شروع شده بود.

نه بین ایران و عراق

نه بین آمریکا و ویتنام

نه بین آلمان و تمام دنیا

اینبار بین من و تو که تمام دنیا را بر علیه هم متحد کرده ایم.

که نیمه شرقی پشت من ایستاده

و نیمه ی غربی پشت تو.

شمالی ها برای من دست میزنند و

جنوبی ها برای تو هورااااااااااااااااا میکشند!

تویی که خودت میگفتی با تمام ارتش دنیا مغلوب من خواهی شد

جلوی من با چشم های آبی و موهای سیاه

منی که ایمان دارم با تمام ارتش جهان باز هم جلوی تو دیوانگی ام عود میکند.

جلوی توی قد بلند.جلوی تو با موهای لخت قهوه ای جلوی تو با این چشمهای عمیق.وسط خانه ایستاده ایم.پشتم به ارتش شرق و پشتت به ارتش غرب است.همینجا که ما الان سر هم داد میکشیم وسط زمین است...باور نداری برو متر کن!

که تو در مرکز ثقل زمین داد بزنی : فاحشه

من جیغ بزنم : بی غیرت

تو عربده بکشی : اونجا چیکار یم کردی؟!

و من جوابت با گریه بدهم که هیچ وقت نفهمی جوابت چه بود.

میدان تیر شده نه؟

رگبار مسلسل وار جیغ و داد و فحش و گریه از شرق به غرب ادامه دارد.شمالی ها و جنوبی ها دست میزنند.

-هورااااااااااااااااااا

ظرف کریستال را از بین دستهای مردانه ات که تا دیروز جای من بود جاذبه پایین می کشد.

 

میبینی؟

وسط جنگ هم به هرچه در بین دستهایت باشد حسودی میکنم.

طبق نمی دانم کدام قاعده ی فیزیک ظرف در اثر بر خورد با کف سرامیکی هزااااااااااار قطعه میشود.

میدان مین شده نه؟

یک قدم که جلوتر بیاییم یک تکه از این خمپاره ای که ترکیده مرا جانباز میکند.

داری برای خودت داد میزنی.دارم برای خودم گریه می کنم.

این نگاه تازه ی من به جنگ بود دوستش داری؟

دوست داری این میدان مین را پاکسازی کنم؟

دوست داری خون به زمین بریزد؟

دوست داری چشمهایم را گریه از کاسه در بیاورد تا " دسته گلی از چشمهای آبی" داشته باشی؟

خودت هم نمیفهمی چه میگویی! خودم هم نمیفهمم چه میگویم!

تاکتیک سری ات همین بود؟!مینشینی، سیگار آتش میزنی.فوووووت می کنی به آتش جنگ که تندتر شود.

وسط میدان جنگ نشسته ام و گریه می کنم.چقدر حرف نگفته دارم که مثل قطع نامه ۵۴ این جنگ را فیصله میدهد.

چرا هرچقدر گریه می کنم باروت هایت خیس نمیخورد؟

این جنگ ۱۰۰ بار شروع شده و ۱۰۰ بار برایش قطع نامه امضا شده و ۱۰۰ بار تمام شده.

اینبار هم قطع نامه ۱۰۱ را امضا میزنیم.سیگار پشت سیگار دود می کنی. من هم وسط دود و گریه حرف میزنم.

-من اونجا...برای تو...چون تو... خیانت....من ...تو .... اونجا....

بلند که میشوی بلند میشوم....یک قدم من...یک قدم تو...وسط میدان مین...کف پاهایمان را مین به خون میکشد...درد نداریم مگر نه؟!...آن هم روی این مین های منفجر نشونده...قطع نامه شماره ۱۰۱ هم امضا شد و به بایگانی رفت...با همین سادگی...جنگ مزخرفی بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:38  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  | 

تکلیف اول من....تکلیف 15 کارگاه(قعر سکوت)

من که ندیدم، نشنیدم، نفهمیدم!

تو اینجا چیکار می کنی؟روی آسفالت،بین این همه خون.مگه من صبح این پیرهن سفید رو نشسته بودم؟چرا سرخه؟

چرا  ندیدم؟نشنیدم؟نفهمیدم؟

من که ندیدم،اونایی که دیدن میگن موقع مرگ خندیدی،اخه مرگ خنده داره لعنتی؟

من که نشنیدم،اونایی که شنیدن میگن موقع مرگ حتی فریاد هم نزدی،آخه مگه مرگ سکوت میکشه لعنتی؟

من که نفهمیدم،اونایی که فهمیدن میگن مرگت آروم بود،آخه مگه مرگ درد نداره لعنتی؟

اصلا من چرا اینجام؟چرا صدام در نمیاد؟چرا بغضم نمیشکنه؟

زنده بمون لعنتی!

زنده بمون لعنتی!

زنده بمون!

یه تکون از جسد تو و یه فریاد از:

"خدایا....کجایی؟"

یه ضربه و منم کنار تو!

** ** **

من که ندیدم،نشنیدم،نفهمیدم!

من اینجا چیکار می کنم؟روی این همه سنگ.سنگ سرد.مگه من نباید الان روی آسفالتی باشم که خون تو گرمش می کنه؟چرا سرده؟

چرا ندیدم؟نشنیدم؟نفهمیدم؟

اصلا اینجا کجاست؟

من که ندیدم،اونایی که دیدن میگن اینجا چشمارو با قاشق داغ درمیارن تا چیزی نبینی

من که نشنیدم،اونایی که شنیدن میگن اینجا گوشها رو گچ میگیرن تا چیزی نشنوی

من که نفهمیدم،اونایی که فهمیدن اینجا تنها چیزی که میشه احساس کرد مرگه.

میشه صداش رو با این گوشای گچ گرفته شنید

هیبتش رو با این چشمای کور دید.

وجودش رو با این بی حسی فهمید

من نمیبینم،نمیشنوم،نمیفهمم!

بغض تو گلو مونده،چرا باز نمیشه؟

چرا لب ها به هم دوخته است؟

چقدر من سکوت ام.

چقدر من درد اَم!

چرا کسی نیست بهم بگه زنده بمون لعنتی؟

ریختن اشک از دوتا گودال خالی و پوچ چه احساسی داره؟

پس تو کجایی؟

زنده بمون لعنتی!

زنده بمون لعنتی!

زنده بمون!

تو این جهالت محض کاغذ هم پیدا میشه

تا کسی که دنیاش تاریکه یه وصیت خونین بنویسه

روی تنی که جرمش حرکته؟

وای اگر کسی مرا بخواند.

کاش میشد سکوت نکرد

اما من سکوت میکنم

فاتحه ام خوانده است

از گنگی خودم خسته ام!

** ** **

من نه دیدم

نه شنیدم

نه شکستم

نه فتادم

نه نشستم

نه دویدم

نه دریدم

نه فهمیدم!

فقط میدونم روزی روزگاری

من بودم و تو

قصه ی ما که به سر رسید

دیگر نه من بودم

و نه تو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:57  توسط ن.فروزنده اصل(آرسو)  |